وبلاگ - تاریخ: 1397/1/5 ساعت: 2:48
دستنوشته های یک گفتاردرمانگر
انقلاب - تاریخ: 1396/10/23 ساعت: 3:45
آقای همسر کتابم را برداشت و شروع کرد بلند بلند از روی کتاب خواندن ...بخش گروه درمانی را می خواند ...من با واژه ها به خاطراتم سفر می کردم ، کاری که کمتر انجام می دهم ... کتاب را گرفتم و گفتم نمی خواهد بخوانی و اشکهایم سرازیر شدند این روزها گاهی به مقتضای شرایط به عقب بر می گردم به سال 88 و 89 زمانیکه...
پله های شیشه ای سلوک - تاریخ: 1396/7/26 ساعت: 0:25
مصطفی با همان لباس سربازی اش جلویم ایستاد و گفت " تو خیلی ناامیدی" و من که می دانستم در مورد چه چیزی صحبت می کند فقط گریه کردم ... به خاطر تلاشهای زیادی که کرده بودم ... قدم به قدم ... چله به چله ...او در مورد سلوک حرف می زد و من لیوانهای شیشه ای روی
جودی-1 - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:27
لازم نیست تسبیح به دست، در خانه بود و گریست.. می توانی یک درمانگر باشی و در خانۀ سبزِ درمانی ات، هوایی شوی. می توانی پروانه باشی و زیبایی را از برگ های زندۀ درخت وام بگیری و تا ابدیت، پرواز کنی... «و درد هنوز هم دامنه دارد» ... شاید تا پایان پروانه شدن..."همواره روحی مهاجر باش به سوی مبدأبه سوی آنجا...
با چشمان بسته - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 14:19
حالا تو با چشمای بسته می رقصی تند ... تند ... تند تر ....حالا قلبت مثل یه پرنده توی قفسه سینه خودش را به در و دیوار می کوبه و تو این عدم تعادل و افتادن را دوست داری و توی این رقص عرفانی با چشمهای بسته چیزهای قشنگ تری را مرور می کنی که گاهی در واقعیت یادت می ره ببینی و یک نفر را می بینی که دستای تو ر
سلاخ خانه شماره ۳۰۱ - تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 17:56
مراجع در حرفهایش اشاره کرد که اتاق درمان او را به یاد کتاب سلاخ خانه شماره ۵ می اندازد اولین سفر او به خانه درمانی...او بعد از یک روز درمان تقریبا فشرده به شهر خود رفت. و در بخشی از نوشته هایش این جملات ادبی از ذهنش تراوش کرده بود "دیشب توی اتوبوس در حالت خواب و بیداری این ابیات از مولانا به ذهنم
و تنهایی یعنی خلود و ابدیت... - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 16:48
آنچه تار و پود وجودم با آن سرشته شده، آنچه همیشه قلب مرا می سوزاند، آنجه به من فداکاری می آموزد، آنچه نور می بخشد و راه را روشن می کند، آنچه به آدمیتم می آموزد و درد عطا می کند، آنچه به قلب آرامش می دهد، آنچه روح را به عالم بالا می برد، آنچه به زندگی شور و شوق می دهد، آنچه زیبا را زیباتر می کند، آنچ
من یک گفتاردرمانگرم - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 8:22
یکم اردیبهشت روز گفتاردرمانیه دیروز نوشته های جالبی از درمانگران در مورد گفتاردرمانی خوندم ...و صداهایی شنیدم که عمق بیشتری به تجارب درمانگریم می دهند ... و باز برای خودم هویت حرفه ایم را بیان کردم من یک گفتاردرمانگرم
سرفه - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:03
گاهی آدم وقتی در محیطی قرار می گیرد که به هوای آن عادت ندارد احساس نفس تنگی پیدا می کند مثل یک روستایی که ریه هایش به هوای شهر عادت ندارد و به سرفه می افتد من اما، این روزها زیاد سرفه می کنم ...
هنگام رسیدن - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:03
مهماندار لهجه غلیط اصفهانی دارد و بوی تنش که پر است از چربی های سیگار، مشامم را می زند. بلیطم را می دهم. یک لحظه هم گمانم نمیبرد که آخرین اتوبوس «همسفر» تهران – اصفهان را سوار شده ام. به مسیر درمانی فکر نمی کنم. به راههای رفته فکر نمی کنم. به سختیهای سفر فکر نمی کنم. به تمرینهای انجام داده یا نداده ...
امامزاده کاکتوس - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:03
مراجع می گوید این جا مثل امامزاده ها می ماند می آییم زیارت، دخیل می بندیم درمانگر می گوید و تلاش می کنید تا حاجت روا شوید مراجع خداحافظی می کند و درمانگر می گوید: امامزاده کاکتوس :))
بغل کردن احساس - تاریخ: 1395/12/4 ساعت: 4:03
من اما احساسهایم را فقط بغل می کنم ... این قدر محکم که دلم برای احساسهایم می سوزد ... دارند خفه می شوند طفلک ها ... این جا گوشه قلب یک درمانگر است
قاب لکنت - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:11
بهش گفتم چه قدر خوب داری صحبت می کنی دختر 9 ساله یه کمی فکر کرد و گفت ، آخه می دونید این جا یه جوریه که همه چیزش آدم را متوجه خوب حرف زدن می کنه. نه .. متوجه لکنت می کنه. و آدم سعی می کنه خوب حرف بزنه. ولی بیرون این طور نیست. بهش گفتم مثلا چه چیزی از این جا این طوریه ؟ خوب همه چیزش. بعد یه کم به دور...
درد - تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 11:11
می بینی درمانگر؟ ... حس می کنی درمانگر؟ ... درد را می گویم درد به هر کجای این پیکر دست بزنی آسیب دیده است ... مرهم های پرتلاش تو دردی را دوا نمی کند ... از بس دویده ای خسته شده ای ؟ کمی در حمایت دستهایت توقف کن. لازم نیست همیشه مقاوم باشی کمی با نوشتن این دو کلمه به سوگ غرورت بنشین و گریه کن " من خس...
همسخن - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 9:21
در سکوت خود شکست می خوری ... موفق می شوی ... با فراز و فرود روحت سیر می کنی و زمانی که یک همسخن جنس حرفهایت را می شناسد فقط می توانی در عمق نگاهت سکوت کنی و بار مسوولیت را از دوش واژه های محدودت برداری تا شرمنده ات نشوند.
فیلم - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 15:43
به فیلم نگاه می کنم سمت راست من فردی نشسته که همیشه مراجع من است و من درمانگر او. اما سالهاست ما با هم درمانی نداریم... سمت چپ من استادم نشسته است. من همیشه دانشجوی او هستم و او استاد من. اما سالهاست ما با هم کلاسی نداریم ... من فیلم را نگاه نمی کنم ... من در فیلم غوطه ور میشوم ... خاطرات پشت سر هم ...
تزریق - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 6:38
دلم برای بغض های کودکی ام تنگ شده است ... و برای دلتنگی های نوجوانیم ... و حسرتهای دیروزیم ... آه ... زندگی ... من هنوز تو را نمی شناسم ... گاهی مفاهیمت را چه قدر تلخ در رگهایم تزریق می کنی ... و من هر روز بیمارتر می شوم.
جمله احمقانه ! - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 6:38
مراجع: نمیشه تو جمع با شیوه حرف زد خیلی ضایع هست. درمانگر: زندگی انتخاب رنج هاست. مراجع: این احمقانه ترین جمله ای هست که من شنیدم. درمانگر: و من احمقانه به آن باور دارم. ********************* وارد کلینیک شد فضا سنگین تر از اون چیزی بود که انتظارشو داشت. رفت پیش منشی یه نفس عمیق کشید گفت سسسسسلام با ...
هورماه - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 6:38
می خوام امروز بهت برچسب بدم ... اووووه ... چه خوب ! همین طور که درمانگر توصیه های لازم را می نوشت، با مادر هم صحبت می کرد. پسر کوچولو بر چسبهای ماه را یکی یکی به نقاط مختلف صورت درمانگر من می زد آخر جلسه وقتی خواست از اتاق بره بیرون گفت : یکی هم می خوام روی دماغت بزنم باشه ... بزن و برو پسرک رفت و د...
همه فرزندان من - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 6:38
وبلاگ کوچک من ... چه قدر من با تو خاطره دارم ... امشب دلتنگ نوشتن شدم ولی این قدر آنچه در ذهنم گذشت پیچیده بود که نتوانستم ساده اش کنم ... میدانی ... من از تعارض نیروهای درونیم می هراسم ... گاهی وارد جنگ میشم و گاهی نظاره می کنم... نمی دانم از کدام طرفداری کنم . مثل مادری که نمی تواند فرزندی که زایی...

برچسب‌های مرتبط

همسخن چت | همسخن دوستیابی | همسخن اینترنتی | همسخن سایت | همسخن زندگی اینترنتی | همسخن دات كام | همسخن ورود | سايت همسخن | دوستيابي همسخن | همسخن دات کام