مراجع: نمیشه تو جمع با شیوه حرف زد خیلی ضایع هست.
درمانگر: زندگی انتخاب رنج هاست.
مراجع: این احمقانه ترین جمله ای هست که من شنیدم.
درمانگر: و من احمقانه به آن باور دارم.
*********************
وارد کلینیک شد فضا سنگین تر از اون چیزی بود که انتظارشو داشت. رفت پیش منشی یه نفس عمیق کشید گفت سسسسسلام با ........ نوبت دارم.
- شما؟
با پرسیدن همین سوال همه حس های خوبش از بین رفت. هم از اینکه اومده بود منصرف شد هم انگیزش برای ومدن بیشتر شد. الان یعنی باید معرفی کنم؟ اخه چطوری؟ من روی حروف اسم و فامیلم لکنت دارم، یعنی میشه بالاخره راحت صحبت کنم؟ اسمشو با کمک پیشوندش گفت. البته نه به همین راحتی که نوشتم.
- مشکلتون چیه؟
همین سوال برای اینکه خودمونی بشوند کافی بود.
- خوب مشخصه که لکنته هر کسی می فهمه.
- اینجا به جز لکنت برای مشکل های گفتاری دیگه هم میان.
- ولی مال من معلومه لکنته نه؟
- اون قدر ها هم شبیه نیست.
حالش بهم میخورد ازاینکه بخوان بهش دلداری بدهند. ازاینکه لکنت مهم نیست حالش بهم میخورد. مگه فردی که لکنت نداره میدونه حس یه فرد لکنتی چیه؟ فقط یه لبخند تحویل داد و رفت نشست. ... ولی تصمیم گرفته بود خودشو پشت لبخندش قایم کنه. می ترسید بیرون بیاد. از خودش می ترسید از آدما می ترسید. و باز صدای منشی اونو به خودش اورد: "بعد اینکه مراجع اومد بیرون برید داخل".
اطرافشو نگاه کرد، برای تمرکز داشتن یه مقدار شلوغ بود. چشماشو بست. چند ثانیه ای طول کشید تا توی ذهنش محیط کلینیک رو خلوت کنه. در باز شد و یه خانم جدی با چشمانی مصمم اومد بیرون و نگاهش کرد اخه فقط اون اونجا بود. انگار همه چیو راجع بهش می دونست. نگاهش مثل اونایی بود که خیلی می دونن. بهش گفت بیاد تو. توی اتاقش یه میز و صندلی ریاست داشت و یه میز پذیرایی مستطیلی که با 4 تا صندلی احاطه شده بود. یه گلدون کوچک روی میز بود و ...جاهایی که راحت بود حرفایی که دوست نداشت رو راحت می گفت. سرگرم دیدن فضای اتاق بود که درمانگر بهش اشاره کرد بشینه و حالا صدای باز شدن در بود که اونو به دنیای واقعی بازگرداند. درمانگر از اتاق اومد بیرون و مراجع پاشد ولی درمانگر رفت سراغ منشی. منشی بهش اشاره کرد: مراجع بعدیتون. درمانگر برگشت نگاهش کرد بهم سلام کردند. هر دوشون با لبخند. تو چیو زیر لبخندت پنهون می کنی؟ ترستو؟ قدرتتو؟ یا ....
باید تمرکزشو حفظ می کرد. برای بازی با ذهنش اینجا نیومده بود کارهای مهمتری داشت. درمانگر گفت بفرمایید و باهم وارد اتاق شدند. اتاق هم مثل درمانگر اصلا اون چیزی نبود که تصور کرده بود. یکم دمق شد ولی بازم زیر لبخندش پنهونش کرد.
- خوب از خودت بگو.
- چی بگم؟
- معرفی کن خودتو. مشکلتو بگو چرا اومدی اینجا چرا من؟
خوب احمق سوال داشت چی بگم؟ اومدی برای درمان لکنت باید حرف بزنی بفهمه در چه سطحی هستی. میخواد بدونه بعد از چند وقت میتونه از دستت خلاص بشه. سوالاشم خیلی مهم نیست حرف زدن مهمه. ولی خوب نمیخواد مستقیم بگه بالاخره باید معرفی هم میکردی یه تیر و چند نشون. اینا درس این چیزا رو خوندن.
یه نفس کشید و همه سوالات رو جواب داد. هرچند لکنت داشت ولی لکنتش خیلی کم بود. و حالا لبخندش چیزیو پنهون نمیکرد برعکس داشت رضایتش از گفتارش رو نشون می داد.
- تا حالا گفتار درمانی رفتی؟
همه جاهایی که رفته بود اومد تو ذهنش. ولی خوب هیچ کدومشون رو تا اخر ادامه نداده بود. خودش به خودش خیانت کرده بود خیلی معیار هایی فانتزی ای داشت.
- حدودا همه درمانگر های شهرو گشتم ولی هیچ کدومو تا اخر ادامه ندادم.
- چرا؟
چون من یه مقدار دیونم. چونکه من درمانگری رو میخوام که معجزه کنه. چون من درمانگری رو میخوام که براش فقط یه مراجع نباشم. چون درمانگری رو میخوام که براش حتی بیشتر از یه مراجع خاص باشم. چون درمانگری رو میخوام که بیشتر از یه دوست یا حتی عضوی از خانوادش بهم ارزش بده. ...... بیخیال چقدر دیونم. حالا چی جواب بدم ..اینا رو که نمیشه گفت. خودمم اون آدمی که میخوام نیستم.
- هر دفعه مشکلی پیش اومده.
- چه مشکلی.
- پیچیده و شخصیه.
درمانگر کمی فکر کرد. به چی داری فکر می کنی منم دوس دارم بدونم. دوس دارم ازت سوال کنم چی شد؟ من باهات ارتباط برقرار کردم. شنیدم هر مراجعی رو قبول نمی کنی یعنی راسته؟ البته شنیدم بین دیدن و شنیدن خیلی فرق هست. تو هم یه درمانگری مثل همه. مراجعات برات آدمای عادی هستند. بهشون میگی لکنت مهم نیست از لکنت کردن نترس. کی از لکنت می ترسه اخه؟ خجالت نکشم؟ چرا نمی تونید حس یه آدم رو درک کنید هان؟ شایدم من اشتباه میگم پس برام ثابت کنید. حالیم کنید.
- چرا منو انتخاب کردی؟
- معرفی کردند.
- کی؟
- یه سری دوستان.
- از درمانگرت چه انتظاری داری؟
گفتم که... البته نشنیدی چون تو ذهنم گفتم. چرا نمی تونی ذهنمو بخونی؟ زل زد تو چشماش! همیشه وقتی میخواد حرفیو به طرفش ثابت کنه زل میزنه تو چشاش. فکر میکنه طرفش میتونه ذهنشو بخونه ولی نمی تونن. من از درمانگرم انتظار دارم از من توی درمان جدی تر و مصر تر باشه. من از درمانگرم انتظار دارم به ناممکن ها ایمان داشته باشه. من میخوام درمانگرم بهم اعتماد کنه. معنیش این میشه که اون جور منم بکشه؟ نه معنیش این نیست ولی...
- اعتماد کنه و باور داشته باشه کارشو.
- یعنی چی؟
- یعنی بتونه هرکاری بکنه برای درمان.
- به نظرت انتظار درمانگر از مراجعش چیه؟
- پشت کار داشته باشه، تمرین مداوم و بازهم اعتماد.
- منم مثل بقیه موقتی ام؟
- فعلا تا موقعی که دانشگاه میرم آره. ولی میخوام بعدش هم ادامه بدیم. ماهیانه میام و درمان تلفنی هم دارید درسته؟ اونم باشه.
- من خیلی وقته درمان تلفنی انجام نمیدم و برای تو هم اصلا انجام نمیدم.
ناراحتی آمیخته با عصبانیتش رو پشت لبخندش پنهون کرد. از طرفی هم خوشحال بود. خوشحال بود که درمانگرش رک حرف میزنه. ولی نه.. اونم ادم رکی نیست. نه شغلش اجازه میده رک باشه نه سنش نه جنسش نه... اونم یکم مغروره. شایدم کمی بیشتر از یکم. خوبه همین الان انتظاراتم از درمانگرمو گفتم... حتی سعی نمی کنی ظاهرتو حفظ کنی اینه رک بودنه یا غرور؟ من میگم غرور.
- توی حرفات میگی لکنتی نگو لکنتی بگو دارای لکنت.
- چه فرقی داره؟
درمانگر توضیح داد.
- در واقع بازی با کلماته تو نفس قضیه تغییری ایجاد نمیشه. ببخشید ولی میشه گفت خر همون خره فقط پالونش عوض شده.
- باشه تو بگو لکنتی.
به همین زودی متقاعد شدی؟ یا از بحث کردن اجتناب کردی؟ شایدم تو ذهن خودت گفتی این نمیفهمه خودمو اذیت نکنم. کسی که به جهل خودش اصرار میکنه بذار تو همون راهی بره که فکر میکنه درسته. ولی من اینو دوست ندارم. یا باید متقاعد کنم یا متقاعد بشم. توهم درمانگر خوبی نیستی.
- نمیشه تو جمع با شیوه حرف زد خیلی ضایع هست.
- زندگی انتخاب رنج هاست.
- این احمقانه ترین جمله ای هست که من شنیدم.
- و من احمقانه به آن باور دارم.
این درمانگر خوبیه. به حرفش پایبنده ولی بازم مغروره. فکر نمیکنه که ممکنه حرفش اشتباه باشه. خودت چی؟ قبول میکنی؟ موضوع قبول کردن نیست. اول باید شک ایجاد بشه تا به قبول اشتباه برسیم. شاید هم تحکیم همون اندیشه.
احساس تو چیه درمانگر؟ من احساس تورو درک میکنم؟ تو احساس منو درک میکنی؟ درمان لکنت من با بقیه فرق میکنه؟ همونه؟
چرا باور نداری به اینکه لکنت می تونه کامل درمان بشه؟ چون تا حالا نشده؟ چرا تو اولین کسی نباشی که این کارو انجام میدی؟ اولین سفر انسان به ماه رو کسی انجام داد که به انجام این کار باور داشت نه کسی که اونو محال در نظر می گرفت.
***************
روزی مراجعی، که دوست داشت متفاوت باشد، اینها را می نوشت.
(نوشته ها با اجازه صاحب نوشته این جا قرار داده شده است البته :)
جلسات درمانیش را به خاطر دارم ...
او متفاوت بود ... انتخاب او در متفاوت بودن بود. و به خاطر این انتخاب هم رنج می کشید...
چند روزیست به دیالوگ انتخاب رنج بیشتر فکر می کنم. کلماتش را تغییر می دهم. جمله را پاک می کنم و دوباره تایپ می کنم ...
گاهی زندگی انتخاب رنجهاییست که انتخاب ما نبوده اند ... شاید نتوانم مفهوم آنچه در ذهنم است را در زنجیره پیوسته کلمات و جملات ردیف کنم ...
مدتیست کلاف ذهن، مرا درگیر سکوت کرده است .
برچسب: جمله احمقانه,جمله های احمقانه,
نویسنده: شیدا حسینپور