خرید بک لینک
مصطفی با همان لباس سربازی اش جلویم ایستاد و گفت " تو خیلی ناامیدی"

و من که می دانستم در مورد چه چیزی صحبت می کند فقط گریه کردم ... به خاطر تلاشهای زیادی که کرده بودم ... قدم به قدم ... چله به چله ...

او در مورد سلوک حرف می زد و من لیوانهای شیشه ای روی میز را از کوچک تا بزرگ پله به پله کنار هم می چیدم ...

به یک لیوان رسیدم که با لیوانهای دیگر همخوانی نداشت . من در چالش چیدن پله ها بودم ... یک چالش آشنا ...

او از ادامه دادن و ناامید نبودن حرف می زد ...

عصبانی شدم ... با دست هم را هل دادم و روی زمین پخش کردم ... لیوانها به جز یکی شکست ...

همین طور که اشک می ریختم داد کشیدم و گفتم "سخته... خیلی سخته ..."

با عصبانیت به اتاق دیگر رفتم ...

مصطفی به دنبالم آمد . دم در ایستاد . لیوان سالم را با عصبانیت روی زمین انداخت و شکست ...

من به حالت قهر به او پشت کردم ...

مصطفی با حالت مهربانه ای گفت " برات یه یادگاری می ذارم که همیشه به یادم باشی "

دستش را گرفتم و گفتم پیشم بمون ... من دلم برات تنگ میشه ... بمون ...

پاشد و گفت هر چی وقت داشتم برات گذاشتم حالا دیگه باید برم ...

من ماندم ... پله های شیشه ای شکسته، یک یادگاری و یک مسیر ...

مصطفای عزیزم ...

ممنون که در اوج روزهای سختم در کنارم هستی ...

نوشتم تا یادم باشد مثل همان شهدایی که برایم مثال زدی ناامید نباشم از ادامه دادن ... از تلاش ... از صبر کردن ... و و و

برچسب: نویسنده: شیدا حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 0:25

صفحه بندی