مهماندار لهجه غلیط اصفهانی دارد و بوی تنش که پر است از چربی های سیگار، مشامم را می زند. بلیطم را می دهم. یک لحظه هم گمانم نمیبرد که آخرین اتوبوس «همسفر» تهران – اصفهان را سوار شده ام.
به مسیر درمانی فکر نمی کنم. به راههای رفته فکر نمی کنم. به سختیهای سفر فکر نمی کنم. به تمرینهای انجام داده یا نداده فکر نمی کنم. به روزهای سخت گذشته و خاطرات تلخ و رنجآور گذشته فکر نمی کنم.
حرفهای درمانگر در ذهنم میآید و می رود. گاهي حرف هايش را به ياد مي آورم و فكر مي كنم.
حرفها میآید و میرود همچنان. گاهی می خندم. گاهی بغض میکنم و گاهی هم حرفهایش را حلاجی میکنم و خوب فکر می کنم. حرص میخورم وقتی حرف چند روز قبل یادم میآید که میگوید «آخرین سفر درمانی» و یا بدجور بعض میکنم و احساساتی می شوم وقتی میگوید تا صبح به فکر کودک مراجعش بوده. و گاهی وقتها عمیق تفکر میکنم وقتی سکوت میکند و حرفی نمی زند.
حرفها بیشتر در ذهنم مانده اند تا عمل ها. یادم به نوشته ناخوانده میافتد که فقط حمایت های درمانگر است که در ذهن می ماند.. اما به گمانم تمام حرفهای درمانگر در ذهن میماند. حرفهایی که فارغ از احساس لحظهای شان، حالا شیرین می نماید و آدم حظ میکند از یادآوریشان.
(بخشی از فرایند نویسی یک مراجع )
برچسب:
نویسنده: شیدا حسینپور