طاها یکی از اون شیطونهای جنتلمنه
وقتی از در وارد میشه حتما باید دست بده و یه سلام که می کنه از لحن صداش معلومه که امروز قصه های جدیدی برای گفتن داره ...
یه پسر بچه هفت ساله که با چند جلسه خیلی زود بخشی از ذهن من را از آن خودش کرد!
یک هفته ای هست نددیدمش ... با اون دو تا هفت تیر کاغذیش
یکی هم برای من درست کرده و من توی کشوم گذاشتم و هر بچه ای میاد کلی باهاش پز می دم
یه بار یه بچه ای گفتم باید برم یه تفنگ مثل تو بخرم. با یه حالت جدی به تفنگ کاغذیم اشاره کرد و گفت نمی خواد بخری، تو که یکی داری .
و من فهمیدم این قدر خوب این تفنگ را جلوه داده بودم که اون بچه فکر می کرد چه تفنگ خاصی دارم من !
حالا قراره طاها یکی دیگه برام درست کنه تا دو هفت تیره بازی کنم .
.
.
.
تفنگ کاغذی من از روزنامه درست شده است ... همه اخبار در آن لوله شده اند.
وقتی به آن نگاه می کنم لبخند می زنم
من در لحظه تفنگ بازی ، به همه غصه ها شلیک می کنم ...
و وقتی طاها من را با گلوله های هفت تیر کاغذیش نقش بر زمین می کند من به بهشت می روم ...
یک مرگ کاغذی
برچسب:
نویسنده: شیدا حسینپور